تبليغاتX
هالوی اسفندی


هالوی اسفندی

بای

 

باد در سر و

باد در گلو و

باد در سینه و

باد در دل داری ...

 

اسیر طوفانم من ؟

 

فلانی ؟ حاضر .. فلانی ؟ حاضر ...

هر روز صبح برگهایم را میشمردی و حواست نبود که یک برگم کم شده .

چون نمی دانستم این حرفها را چگونه بزنم کنج اتاقم مچاله میشدم .

 چون نمی توانستم گریه کنم قورت داده می شدم .

 چون نمی توانستم بخوانم بسته می شدم.

 یادت می آید هر وقت اسم گچی مرا از روی تخته سیاه پاک میکردی دستهایت را میتکاندی ؟

هر وقت جغرافیا میخواندم چون نمی دانستم هیمالیا از کجا شروع شده آرام از کلاس میرفتم بیرون .

توی حیاط مدرسه نگاه هشت ساله الم را میکوباندم  به میله های پنجره کلاس که توو بیاید لعنتی .

توی آن سرمایی که حرفهای لق را در گوشی نیش به پیش میگفت دلخوش کرده بودم که خورشیدی که سه طبقه خودش را بالا کشانده و ابری را سوراخ کرده تا بنشیند سر کلاس،  مرا از روی شیشه بخار کند .در ارتفاع تب متراکم شوم . ابر شوم .  ابر شوم .  ابر شوم .  ابر شوم .  ابر شوم .  ابر شوم .

دلخوش کرده ام که 1697196 کیلومتر مساحت را  جاده و درد  بزایم با هم . شاید در 35 سالگیت ، 40 سالگیت ، 53 سالگیت بارش ابری مرا یاد تو بندازد .

دلخوش کرده ام که آن روز به رسم رحم به رسم مد به رسم قبرستان چراغی روی این سنگ قبر بکشانی .

شاید آن شب، سگی تا صبح در قبرستان پارس کرد .

 

دانلود

 

(102);|