تبليغاتX
یک متولد سی اسفند

یک متولد سی اسفند

Home | Email | Night skin | About | Archive | Link

نیست در لپ چیزم جز الف قامت دوست / چه کنم چیز دگر یاد نداد استادم

دیدار زلیخا اگر به خان اول رستم راه می یافت، هفت گان میشد فردوسی کبیر..... زن گشایی پدیده ای ازلی بوده که بهترینش نزد ایرانیان است وبس.... مولا هم در جریان این امور قرار دارد ...

رستم که از شمارش زخمهای نبرد با اسفندیار با سرانگشتان زخمی و پینه ی نوک زبان آمده بود ، به دنبال اجابت فرمان سیمرغ بود....  سیمرغ، گره چیره شدن بر اسفندیار را در باز شدن گشایش گاه زلیخا یافته بود ... رستم را غرق شدن در سیلی بایست بود که سد این سیل، آن نازنین و نازکین پرده ی گشایش گاه بود .... از سویی زلیخا که به دنبال حالی سمایی بود و از یوسف توفیقی نمی یافت ، به دنبال مردگانی(اعراب اختیاری است...)بود......  ولی زهی خیال باطل......

برداشتن صفرهای دخترکان کوچه بازاری، نام آن دیار را هم پایه س.ک.ستان کرده بود و سیستان از خاطر برفت ..... اکشولی (در واقع)، افزودن صفرهای برداشته شده ، اختلاس به بار آورد .... صفرهایی که به یک" | " بودنِ قامت دوست، اضافات میگشت ، فساد اقتصادی به بار آورده بود ..... داد و ستد ِ" چیز" بود آن زمان ...

ولی برای رستم ، این صفرها، انگ زدن دانه های آب بود به آتش آماده ی زبان کشیدن رستم و لیسیدن حتی.... آنچه بر تن یوسف فرو رفته بود ، روی زیبا نبود .... سوی بیراه بود ... سمت و سوی خدا بود ....

زلیخا را در جستجوی خدا میتوان پنداشت .... (زلیخا را حالی سمایی می بایست) .... وی را یقه ی خدا لازم باید ... ولی خدا خودش ورزشکار است و یقه پیراهن تیم ملی کرمانشاه که یقه ندارد .... یقه ی شلوارش نیز گره کار( والبت گره شلوار را نیز) میگشود .... زلیخا نیز از مسایل جنسی قد بخور و بمیک، بیشتر حالی نیمگشت ... مشتی از برف سفید آب شد در پایان ماجرا .... گشایش گاه باز شد ... و سیلی از بنزین سوپر بر آتش رستم باریدن گرفت ... خان هشتم شروع شد .... رستم در برابر خدا ..... هر کدام که پیروز شوند ، خدا بازنده شده ..... زلیخا همین را میخواست ......

+ نوشته شده در ساعت توسط |


"روز مـَردِگی...!!"

"این پست تاریخ انقضا ندارد "

پسرک از هرچیزی قد یه بخور نمیر بیشتر حالیش نمیشد..... از مسایل جنسی گرفته  تا احتمالات ....داشت فکر میکرد : احتملات مگر چقدر پیشرفت کرده که:" دست های تو در دستهای من" هم...داشت فکر میکرد، نکند آفریقا را دوست دارد ..؟پستان های نارگیلی اش را، از اندامش،  آویخته دیده بود .....

صحبت سر تنهایی نبود ..... سر واجبی هم نبود .....

دستش را  روی تخمهایش که  میگذاشت، بی خبر از خودش ، می گفت : چه میشد ، این جا عقلم نیز کار میکرد ...؟!!

دلش یک ذره شده بود ... این یک ذره را نه رادرفورد ونه بور و نه حتی پلانک هم کشف نکرده است...این یک ذره به اندازه ی نخود است ....کاشتنی هم بود .... در کل، ریختنی بود ..... و هر جایی کاربردی داشت ...

جلوی کوه که میرفت و داد میزد : نخود .... تکرار میشد ..... همه خانه هایشان میرفتند ... تنها میشد .... ولی صحبت سر تنهایی نبود .... تنها میشد .... واجبی میزد .. سیگار میکشید ... صحبت سر واجبی هم نبود ...

جلوی سازمان حمایت از ملی جوانان هم که یکبار رفته بود و داد زده بود : نخود ... قد یک نخود حشیش داده بودند او را .... قد یک آسمان حمایت یعنی.....(تلمیخ به آیه ی: اذا اکشش الحشیش، ارجع الی ربک فی السماوات و  برواز  من ارض...)

یک بار هم که یکی از آن جوانان رفته بود جلوی یک تانک را گرفته بود و داد زده بود : نخود ،  تانکه زیرش کرده بود .... دست به چیزش کرده بود ...  بعدا فهمیده بودند،  بیچاره گفته است : نه!خودیم ....

ببخشید خانم ! قبلا همدیگه رو جایی دیده بودیم ؟ نه؟  نه ....چرا خانم  ... چند قدم پاهایتان را در لابه لای سطرها عقب تر بکشید لطفا .... این راوی لعنتی من و تو را در آغوش هم پاک کرده بود .. همانجا که گفتم : صحبت سر تنهایی هم نبود ...این راوی لعنتی همه چیز را پاک میکند .... از مسایل جنسی به اندازه ی بخور نمیری بیشتر حالیش نمیشود آخر .... همه چیز را ختم به پستان میکند .... سوراخ ها را هم پر میکند پسرک .... داشتم میگفتم ... مسئله واجبی هم نبود ...

پسرک حالا از هر چیزی فراتر از بخور نمیر بلد است .... از مسایل جنسی گرفته تا احتمالات .... مرد شده است حالا .... حالا حرفهایش همگی با "ک" شروع میشود .... که اگر حرفهایش از لابه لای دندانش بر لب و لوچه اش سرازیر شود ، برایتان کف کرده یعنی.... اگر دندانش سنگ قبر حرفهایش شود، یعنی کلماتش استوانه بوده اند .... نه ! "چیز" نیست .. کالباس هم نیست ... کلنگ است به امید خدا ... که همراه با آقایان : پروتز و مشت ، نگهبان کلمات دفن شده هستند ..... نگهبان ِ جمله ی  : بابا اگه اجازه بدی من دیگه مرد شدم .... !

+ بابام همیشه میگفت : هر روزی میتونه روز مرد باشه .. دلیل که میخواستم ، تاریخ تولدهامون رو بهمون نشون می داد ..... 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |


نی نی !!نی  نی !!!

چند روزه که یک نی* خریدیم .... توی  هر کدوم از سوراخاش که فوت میکنم ، صدایی بیرون نمیده ...

خودمان صدایی نبود که در نیاوریم از هر کجایمان ..... از هر سوراخمان در واقع .....

مصارف دیگری هم دارد .... فعلا به عنوان از بین برنده ی هواهای شکمانی و نفسانی به کارمان می آید .....

یاد تلفن کردنهایمان  افتادیم .... ما هرچه فوت می کردیم ، شما صدایی بیرون نمی دادی .... مصارف دیگری هم داشتی ...... تولید کننده ی هواهای نقساتی بودی شما برایمان  ....

* = واژه شناسی کلمه نی :

- نیچه : نی کوچک ... دارای تزیینات سیبیلی در اطرف خود است .... هر که با این نوع از نی سر و کار دارد، علاوه بر صدای گیتار برقی ، نفتی ، الکتریکی و گازوییلی،  بوی تربچه و بادمجان عرضه میدارد ....

-نیشگون : افرادی که فاقد برون روی هواهای شکمانی هستند به قصد نایل شدن به هواهای نفسانی فرد دیگر،  از دو انگشت شست و سبابه ی خود بهره جستندی و حال ها بردندی .....

- منیره : از عناصر انقلابی پس از ظهور محمودالدین البشاش الدوله ، که اسمش ضامن سلامتی جسمانی اش خواهد بود ... متضاد با نیروانا ....

- هاشمی رفنسجانی : کسی که راه حل های سریع ، قاطع ، روشن و مشخص برای خراب کردن هر چیزی را دارد .... کسی که از وجود دیگران احساس عذاب میکند .....کاشف سِد علی و کوسه های سواحل هندوراس شرقی ..... یک مزرعه دارند در نیاوران به قاعده ی ۱۰۰... هکتار البت به هزار .... همراه با ولده ی گرامی محسن جان بابا ، سبزیجات کاشتندی و عتیقه یافتندی..... محبوبت ترین چهره ی پلیس اینتر پل ..... که همشان عکس این آقا را به همراه دارند ...(از فرط زیبایی ) ..... مرتکب هیچ گونه تحصیلات دانشگاهی نشده این آقا ..... محل فعالیت : کوچه علی چپ ..... شغل : چپ کردن .....  

+ نوشته شده در ساعت توسط |


۱۵ساله بودیم که به رسم کودکی عادت شبانه می شدیم با قطره های خون دماغ .....

که آن روزها میدان انقلاب بسیار داغ بود .... و ما می نشستیم و می دیدیم که یک نفر سوار تاکسی نمیشود به سمت شهدا ... ویک نفر آنطرف تر بلیت اتوبوس نگرفته و یک نفر دستش در دست کسی نیست ..... و انگار یک نفر وجود داخلی داشت و وجود خارجی نداشت هیچ وقت .... و ما عاشق همان شدیم ....

که ما بودیم و مخی که طوقش میپیچید در دست اندازهای آزادی ۴*۳  آن فرش قرمز بی رنگ زندان آغوشت ....(در خیال البت)

که ما بودیم و فرش بود و قدم بود به اصطلاح ..... و یک نفر کنج این فرش شانه هایش را میبافت .....

کنج دیوار اتاق خالیم بجز از ساکتی مرگ پسر بچه خیسی خبری نیست انگار..... و چنین از کوچه ی همسایه خبردار شدن آسان است بس بسیار .... که هوای کوچشان بارانیست و کمی شهوانیست .... پس برای حفظ شاْنم شاعری از سر بازار بیار ، قافیه تکراریست ....

این نوشته ها چند وقتی است که تب دارند به مولا.... که به قول آبادانی ها : مو لائیکم کاکو ....(من لائیک هستم داداش) .....

ما بچه بودیم به مولا..... ۸ سال بزرگتر بودی شما ... و بچه هم داشتی خودتان ....  ما سن بازیمان بود و ناگهان از فرط بازی رسیدیم به زیبا ...

بازی بازی بازی  با زی با زی با زی بازی زیبا زیبا زیبا زیبا .....

و آن شب که شما برای بار دوم ازدواج کردی،  چه بد می لغزید تیغ روی رگ،  پشت تالار بازی ...(تالار رقش یعنی به اصطلاح)

و چه لب ها گرفتیم از شما، آقای سیگار، آنشب..... آن گونه که چشم ها در غدیر خم ولایت دود در سرزمین احیاء و اموات شش هایم می چرخید..... و مار بود آن .... که می لغزید در ذرات معلق خانم هوا .... که نیش میزد سینه های آسم را و ما نوش می گرفتیم .....

بمبی دادی مارا ... که بگذاریم لای کلماتمان ... که به شمار کشته مردگان خود بیافزاییم ..... و ما ۶۰ ثانیه وقت داشتیم برای فرار کردن با پاهای تاول ..... و در این ۶۰ ثانیه بادی لامکان از جانب شما !!! می وزد بر اتهاب سرخ زیر پلکهایمان و لباس میپوشاند عریانی دانه های اشک را .... و ۶۰ ثانیه تمام شد و ما اکنون یک نفر کشته دادیم ..... که او اکنون رفته در ایمیل که ما را اَد کند به ایمیلش ......و نفس نفس هم میزند ....  که بعداً چت کند با ما ... و اگر خیلی پا دادیم، سکس چت هم بکند به قصد قربه الی الله ....

یادتان باشد که ما آن جنینی بودیم که در قید و بند رویان بودن، بودیم ، و به خواست آقای دی. إن .آ ، از خاک می ترسیدیم .... که شما به ما گفتی : مشتی از خاک بس است از ما ، تو را ..... و ماحرف شما را نشنیده اطاعت کردیم ....... آبشش ها را تحویل دادیم آنروز ..... و شش ها را تحویل گرفتیم با سوز......

البته این هم غریزی شد ... زیرا از آن پس هر وقت آبمان را می دهیم همه تحویل می گیرند به قصد قربه الی الله باز هم......

پــــودر نــــارگیل :چاشنی است که در اطعمه می ریزند زن های نا آشپز محض رضایت آقا ..... بدون ایهام و افترا......

+ نوشته شده در ساعت توسط |


Not life devalues day by day


As friends and neighbors turn away


And there's a change that, even with


regret, cannot be undone

 

be Molla.....

پینک فلوبد

+ نوشته شده در ساعت توسط


 

در لرزه های دست من ، دیوار ها در سر هم فتنه ها  می اندازند،  برای اهالی خانه و کوچه......

که لرزه هایم به دندان سرایت میکنند ... لق لق میکند و لوق لوق .... دندان نیش را میگویم .... سر بر شانه ی پیش گذاشته و با لق لق هایش از عشق میخواند در گوشش ....از عشق به فندق ..... برای شکستن......!

ولی من چیزی ندارم که بخواهم از عشقش بگویم.... یا دارم و نمیدانم از آن استفاده کنم..... ولی شما همه چی داری... مادرتان زن خوبیست... همه چی به شما داده.... روسری سفید داده .... چادر نماز داده..... قاطی کرموزوم های X دو گروه مردم داده که پیرو آرش چشمانتان کمانگیر ابروهایتان هستند....  شاید هم مادرتان نداده و شاید هم داده و لابد به پدرتان داده ..... قاطی مروموزوم Xپدری ....

رو سری ات را سرت کن که باد و هوا را از ما نگیری....

آتش از باد شنیده که باد گفته مسیر وزیدنش را با موج های شلال های گیسوانت تنظیم کرده... و گاهی هم با اشارات راست ، غرب ، شمال  و در شب ها حتی جنوبِ ابروانتان به این سو و آن سو میوزد .... خشم بگیر و هفت کن آن زه کمان را و پیکانی  رها کن که خودم آب رز آماده دارم در اشک هایم....

آتش شعله ور شد... بازسازی وبلاگ نداریم.... این جاده خیس را نیامده ام که برگردم... ثبت هم نداریم فعلا.....

آقا من بالاتر پیاده میشم... آن بالاتر هوایش اکس و کر شدن از بن و بیخ دارد در قهقه ی ساز صدایش ....

آن بالا رخت پهن کرده ام،  ولی برای خشک شدن، به باد محتاج است..... رخت هایی از جنس زفاف، بر بند رختهای ناپولی ِ آشفته ی ذهنم.... این یک آگهی بازرگانی نیست... شوما پاک ترینید برای هر رختی.... و مبادا بترسید از عنکبوتی که ادامه ی زفاف را می بافد با پیله های سفیدش ، در هر کجای اتاق خواب...

ومن هم نخواهم ترسید از سرخیِ پیله های به اتمام رسیده ی عنکبوت،  کلا در هر جای آپارتمان...

عنکبوت را کلمه تنان ناز کشیدم ،از فرشته تا فرمانیه ، و فاصله ی این دو "ف" را با فاف پاک میکنم.... این یک آگهی بازرگانی نیست... آقای عنکبوت در موتاژن های تازه ام، سفلیس بنده را دیده.... و باز  رختی مینشیند بر بند رخت ذهنم تا سنگین تر کند و هوشیار تر شوم.... بند رختی از رخت های خانم عنکبوت.... تا هوشیارانه تر با نخ عشقت و سوزنِ خجالت، راه چشمم را به ورود ممنوع لبانت بدوزم.... نخی از جنس پیله های شب تاب و سوزنی از جنس نیشتر .... نیشتر بزن که مسکن شفا نمیدهد... مسکن فراموشی است.....

الان وقت حمام نیست... وقت بسیار است و گشاد.... لحظه ها هم باید استراحت کنند در بستر روزها ، تا برسند به سردخانه ی هفته ها،  و آنگاه قبر ماهها و آنگاه قبرستان عمر....

هر لحظه می پستم تورا .... آنها که لکنت زبان و آسم را با هم دارند ، میدانند چه ستمی است گفتن ((ر)) را در میان کمبود اکسیژن کلمات ،در حممله های هیستامین.....

دوستت دارم ضد حمله، در غیبت بنگر... و حتی در غیبت ، بنگر... تا بسوازنی کلمات را و دود شوند و بالا روند از میان سطرها و سطرها را یکی یکی بالا روند و برسند به می پرستم تو را، در زمان ضد حمله....

گلی که در ضد حمله زدی را پر پر نکن بر سطرهای پایین...

.............تابوت...........

حال که پرپر کردی اشک هم بریز ثواب دارد اشک ریختن نیز ، بر تابوت.... که با یک قطره ی اشکت خلیج فارس یا عرب و یا اصلا هلسینکی میشوم و بر میخیزم و تمام جلگه های اطراف را در گلبرگی برایت خلاصه میکنم...و تا بر میخیزم از جایم تو نیستی و چمدان های نگاهم که از کشتی های غرق شده به جا مانده همگیشان دست پسرکی هستند که منظر انعامی است که به تو بدهی به او.....

پریچهر من! بر پنبه های خاکستری مغزم چنبره زده ای با پرجین هایی به چموشی پرچمی است در میان چین های باد ،و به هر سو پر میگشایند .....

ببین چگون کلمات به هم میپیچند در خاکستری نبودنت.... بیا و کبود باش از جنس غلاف باقالی های گندیده .... که این خر دیگر نایی نمانده برایش برای بیشتر بار زدن.... یا باره (اسب) شدن با نعل هایی به فولادیِ تعصب..... آره تعصب....

امشب می آیم در خانه تان ... که زنگتان را بزنم و در بروم؟ ؟ ؟ ! !  نه گلم... وبلاگ خوبی داری ولی نه دیگر تا این حد .... می آیم دو قفله کنم در خانه تان را ....با فندک هم می آیم در تاریکی.....  دو دره کردن را نتوانستم از تو یا بگیرم.... سخت درس می دهی.... می آیم قفلی روی قفل بگذارم..... امامزاده را عوضی آمده ام....؟  شاید... نمیدانم... لابد یا نعم بد.... خب صورتمجلس بنویس، مشارالیه سوراخ دعا را گم کرده و در میان تاریکی با فندک هم دنبالش میگشته و یا اصل عود روشن میکرده در حرمسرا.....

ولی ناگهان صدای بابات میاد/ کمبزه با خیار میاد..... یا با گلابی میاد ولی با سیب نمیاد... آخه میدونین چی شده؟ یه روز معلممون ازم پرسید اون میوه ای که قرمزه، گردِ ، در میان دانه هایی محدود جمعیتی نا محدود داره ، چیه ؟ گلابیه آقا ..... چرا قرمساق ؟ آخه آقا ، لارسپیوا هم گفته سیبه اگه من بگم سیبه آقا شما که  سوء استفاده قماشی میکنین از من آقا..... و در آن حین صدایی از ته کلاس بلند شد... قربان ساق های سیمینتان گردم، ای دردانه ی انبیاء ... من میتوانم بگویم چیست نامش ؟ بگو رند جان... بگو عزیزم... آقا سیب است و تقدیمتان باد و داس خشمتان بر نهال احساسمان فرود آید الهی.....

و ما که تنبیه مقررمان به گریه های مقدرمان تبدیل شد پس از ثانیه های کتک....

دوستت دارم متولد سی اسفند که خوب بلدی مسیر جملات را عوض کنی....

ولی من این راه را به این بلندی نیامدم که برسم به یک میدان و بعدش دور بزنم و برسم به همان کوچه اول..... آری... سطر آخر در کوچه اول است... جایی که ترس در آن شایعه شده..... ترس شایعه شد از لرزه های صدایم در جدول های کوچک پر از شاش پسر بچه ای که از نوازش پدرش شاش ریخته در آن و در میان جدول های ضرب حتی..... و شلنگ که سابقه بدی دارد و سیلی که تا حالا سابقه ای نداشته ، همزمان  فرود می آیند... یکی از دست معطر مردی از جنس پدر ... ودیگری از دست پدری از جنس معلم.... وشایعه ها تکذیب شدند به این زودی....

دوستت دارم ویارهای پسری آبستن و با این حال آبستی ات تو را بستنی میدهم از کارخانه ی لبم از همان بستنی های قرمز میوه ای یخی ۱۵۰ تومانی ، تا  تو  مانی در دفتر نقاشی ام با لبهایی سرخ در کنار خورشید خانم ... که هر چه زودتر آب شود با گرمای دست لبت بر سینه های لپم....

"تو"له سگهایم لم یو"لدت" را تایید میکنند با صدای "میم" مثل میو میو که "با"کره ایت را اثبات کنند.... "ر.ک"{رجوع کنید}  به اصطبل که متولد سی اسفند در لابه لای تحته هایش نوشته :

تولدت مبارک ... البت وبلاگت.....

پ.ن: اول ....!!

+ نوشته شده در ساعت توسط |


گویند طبیبی بوده حاذق الذکر و فاتح البشر که دوای تمامی امراض دنیا را می دانسته وبهر هر یک مکاشفه ای واداشته و در این راه کمر خود را از دست داده.....!!!!

و در این راه با کاسه ای آب و قلیا ، روزگار را سپران کرده است ...

جناب طبیب علاج تمام الم دنیا را در شیاف ( ماده ای شیمیایی که بصورت بهداشتی در درمانگاه وجود داشته و در گشایش گاه نوباوه فرو برده تا از یبوست به دور آید.... ) دانستندی  و در این عمل از هر آنچه حجب و حیا بود ، مدد میجست.... تا آنجا که، همراه مریض را، راه نمیداد، تا مبادا که مریض را از همراه شرمی باشد...

نقل است که بسته به جوانی یا پیری یا چاقی یا لاغری یا مونث بویی یا مذکر خویی ، مدت زمان طبابت متغیر می نمود...

روزی زنی به همراه صاحب اختیارش که همانا شوهرش باشد به محضر طبیب وارد شد و از ناباروری چند ساله اش ناله ها کرد و ضجه ها فرمود و رخ ها خونی کرد... طبیب نیز که بهر او خم کرد راست و دلش به حالش سوخت ، چاره ای کرد و شوهرش را خواست که بیرون باشد....

زن را پرسید : ای مائده ی آسمانی از فرزندت چه میخواهی ؟اگر شیاف را قدر بند انگشتی فرو دارم ، فرزندت معلم شود و باید راننده ی تاکسی نیز شود با این گرانی بنزین ...

و اگر قدر سه بند انگشت فرو نشانم، باید همچون من جور وخامت معاملت فرسوده ی دیگران را بکشد....

 و اگر قدر پنج بند انگشت و حتی در مواقعی تا ۱۰بند انگشت فرو نشانم(همین الان صلواتی با صوت خوش برای جناب طبیب الطببا ارسال فرمایید که روی ناصرالدین شاه کم شد...) فرزندت وزیر شود و  هر آن احتمال دارد از کابینه،  استعفای اجباری دهد...

زن دست به جیب برد بهر بند انگشت شماری ، شمرد پولهایش را و قدر معلمی بیش با خود نداشت ...

طبیب نیز که انگار آبی سرد بر رخش ریختند چاره را ناچار دید و بهر مداوا، وضو گرفت با آب و قلیا...

فریاد ها می آید از اندرونی......  ولی من نویسنده این سکانس ها راننبشته ام به مولا ..... ناچارم که سر در اندرونی فرو برم که ببینم چه خبر است و کدام سارق ادبی با احساسات من بازی کرده ...

تبارک الله ... شوهر را میبینم که طبیب را همچون تابی عقب و جلو میراند و فریاد میزند :

۱۵ بند انگشت .. ۱۵ بندانگشت... میخواهم رهبر شود..... رهبر ...

پندار نیک : گفتار نیک ، کردار نیک.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |


گوز گوز گوز ..... این صدای گاو آهن لبانت روی مزرعه زرد قحطی و ترک بسته ی لبانم است، که جعبه ی مداد رنگی ام را از هر آن چه زرد است و قرمز ، خالی میکند و جایش کبودی می دهد به پاس بادمجان هایی که کاشته ای.... دوستت دارم داس...

که سال بعد بادمجان می خوریم عوض اینهمه سال، که قلب کنسرو شده خوردیم، با چاشنی بوتولیسم عشق ات...

بربری بگیر مادرِ نداشته ام ....که دیگر خسته شده ام از بس طعم تلخ فقر دستانش را با نقش های آلبالو گیلاس وتافتون نقاشی شده ی روی سفره چشیدم ...

گوز گوز گوز کن گاو آهن جان که الآن جریمه میشوم ، به جرم پارک کردن ،در پارک ممنوع سینه هایش....

تند تر گوز گوز گوز کن گاو آهن جان که در  مقابل کوه یخ بازوانش هستیم... تیم ... تیم... تیم..... که بازتاب صدایش را میترسم بهمنی باشد و نگذارد به چراغ قرمز سینه هایش برسیم .... که  پایه یک دارم در رد کردن از چراغ قرمز ،  برای جریمه شدن با برگ سفیدِ جریمه ی دانه های شیرش....

بوق بزن گاو آهن جان که عروسی ننه ام است .... ننه ام و شوهرش همان تنها جفتی بودند که سوار نوح نشدند.....

که خود زورقی داشتند به کوچکی عقل که هم  خودشان و هم سرنوشتشان در مرداب دل ، غرق.... خدا جان نپر وسط حرفم و نگو :  مگر من اینجا کشکم ؟ که خودت بهتر می دانی لبتنیاتی سر کوچه،  کشک نداشت ... فقط شیر داشت که آنهم قاطی انگشست شستم سر تعظیم فرود می آورند در برابر جبروتت....

کوهان ترین کیارش دنیا منم...... که "ها" و "اش" شاهان میشوند در تالاری که کیارش ساخته ..ساخته ... اخته... ته ..ه ... که باز هم صدا می پیچد.......

نگو بی ادب شده ام که لقمان می شوی و مردمان چشمانت لوح ها و سینه ها راسیاه میکنند از نامت و یا حتی از خالت ... که خالت نیز خودش هم حرفها دارد و هم حرفهاست... که سیاهی  خالت داستان ها میگوید از سفیدی کفن های پوسیده....

گوز گوز گوز کن گاو اهن جان  و بزن به آن تاکسی که من در آن نشسته ام....  که سمت چپم او  نشسته ، با سه کیسه جگر و ده نایلون قلب،  و سمت راستم باز هم او نشسته با ده نایلون بربری و سه کیسه آلبالو گیلاس.... و من ناچار که در مقصد یکی از این دو ، پیاده شوم ... که باید حُجبَم را زیر پای حیایم له کنم ....که نمیشود این دو بیچاره را با این همه کیسه در دردسر پیاده شدن خودم افکنم....

جاری شدم خودم دیگر.... به تو هم نیازی ندارم گاو آهن جان .... جاری شدم در سرخرگ های فرسوده.... که جناتش تجری تر است از هر تحت الانهار دیگر..... آن چنان که پیچ و خم های مکررش را محنت تهوعم را مضاعف میکند در وقت نبودنش.... من منتظر جوشیدن چشمه ای در بطن ها در وقت بوییدنت هستم، که میدان به زاد و ولدی منجر میشود و جنین های نفس هایم  بلوغ میابند ....  که حاصل رابطه ی نامشروعِ بوی تو و شش های من است.....

بیا و دمی روانه کن به قفسه های سینه ام ...!! که شرحه شرحه شد و دنیایی است بزرگ... اگر معیار بزرگی حجم نباشد ، که روح هم باشد.....و من باز هم در دوراهی آئورت، گمراهی را تجربه میکنم ..... و سر انجام به بیراهی کشیده می شوم ... راهی که به مثانه ی چشمانم ، که حال یکسره شده ،ختم می شود.... البته همچون ایوب صبرش زیاد است ولی میترسم زبان لال کور  شود ... که اگر زبان لال شود،  آلبوم سکوت را روانه ی بازار خواهم کرد ، که آیا وکلیمِ عزراییل را، پای سفره ی عقدِ مرگ ، علامت رضا است....

جاری میشوم هر لحظه همانند گازی در لوله های پوسیده ی شهرک احمد آباد... اگر معنای جاری شدن، پوسیده شدن اختاپوس های ۶۰ میلیون سال پیش سواحل آنتارتیک، و گاز شدنش در ۶۰ سال پیش ، و لوله کشی اش در ۶۰ سال پیش،  و جریان یافتن سه فقره شیش،  برای دوختن گلوهای پسرکی ۶ماهه باشد ....من نیز جاری میشوم در وقت خوابت، بدون۶۶۶ که نماد دوست دارترین دوستداران خدا ، شیطان است....که من خودم هم هفتم ، هم هشت ، و هر عدد دیگری که میمون است ... مگر میمون نماد است ...؟ مگر میمون نماد نیست ... مگر اصل و وصل و  حتی نسل من نیست ...همان صفر برای سایر اعداد....

هر لحظه از شا خه ای به شاخه ای می چکم تا بفهمی آشفتگی ام را ..... راست گفته اند که در گذشته هایی که بر دوش تاریخ شاش ریخته اند ، همه ی امور ارثی بوده اند و اینگونه اثبات کردم جد بودن میمون برای خودم و عدد بودنش را بشر... 

دوستت دارم مهد کودک، که حساب شاش ریختن هایمان را حداقل در وبلاگ ها پس نمیدادیم .... مثل تاریخی که حساب جنون مجنون را با میل لیلی،  سیلی میگذارد  در انبار لپهایمان به یادگاری ..... دوستت دارم گاری به خاطر تحمل کردن تمام آنهمه آجری که بالا بردی،  برای تا سقف رساندن دیوار قلبم و مغزم... که اهالی مغز را بر تنها اهل  دل محرمیتی نیست .... شب شد دیگر.....

و هلالی شفق سینه هایت در کوههای برف  غرق میشود ...و آب شدن برف های یش سِیلی است بر جاده ی گونه هایم، و باز هم تجریِ شُرشُر باران،  در پیچ جاده ی نگاهت مخفی میشود ....

پشه  نابینا : شیرینی لبت چه بلایی سر پ.ن نازل کرده که به اینروز افتاده ......؟!!

پرسپاهان : استقلال قهرمان میشه خدا میدونه ........

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |


شاید این جمعه بیاید .. شاید.....

شادی از شیدا گشاید....شاید.... شیادین هم شیدا شوند شاید.....

گویند چنان ساعتی آید که کسی را انتظاری به آمدنش نیست....

شاهدی بر آمدنش هم وجود دارد .... آیت الله بشکن است، خشتک است ، پشمک است... نه یافتم.. آیَتُ الله بَهجَت ... آری... نقل است که این آقا شبی در خواب ، پوقه ای (صدایی دهشت زا) از مافکش و ایضا ما تحتش در رمیده ... احوالش را که جویا شده اند،  موَکد اصرار داشته اند ،  که خواهد آمد... و در حالیکه اشک در چشمانشان حلقه زده ، طلب مَن ها تُن دستمال کاغذی نموده اند حتی..... و صبح که به بالینشان رفته اند  ، دستمال ها را غرق در خون یافته اند.....

گویند با ظهورش تمامی عؤصیان گران سر تعظیم فرو آورند .....

 حتی ذکر شده در احادیث که با دیدن روی مبارکش ، بشریت را  به  ستایش هر آن چه زیبایی دیگریست، میلی نخواهد بود....

خیلی چیزها می گویند ولی اگر آنتی هیستامین بخوری،

  آب بینی ات قطع میشود ....

پس نیامد: ما خود خیلی در بهر این خود آ ی ِ جدید در زیر مجموعه ی آیه شریفه ای ان الله مع الصابرین دعای فرج خوانده ایم ولی نیامده است... دلمان برای آب بینی مان تنگ شده... برای قورت دادنش حتی...

پیش نهاد : یک نفر که دستش بند نیست (فقط دستش) بیاید نقش یک نفر پورتن جهت تقویت عضلات سینه ،لب ، کمر ، بازو و سایر مایتعلقات آنرا برایمان بازی کند ....  برای خودش هم خوب است .... به مولا !!

+ نوشته شده در ساعت توسط |


سوره ی تتبارکه ی ((متولد اسفند))

--------حزب : اوباش ---------------مَدی(نس)-------------- جزء : سی ام----------

چار سال جور یک روز را می کشند(۱) می کشندم روزهای این چهار سال (۲) کش می آید هی این چهار سال(۳) و سی الاسفند خیر من الف الشهر(۴)  و هر لحظه ی این چهار سال یک جور خواب آن روزی را که بر سبزترین قلل کبیرکوه کنارم ایستاده ای و من با شیار گچی سینه ات شاغول زنگ زده ی وجودم را می آزمایم در حالیکه وجودی یا قلبی در پشت آن دیوار گچی بالا و پایین می پرد (۵) و ندایی می آید که اذا الجبال انکدرت (۶) و آنگاه که سایه بان خورشید چشمانت را بالا میزنی چه ندای غریب و مسخره ای است اذا الشمس کورت (۷) که چشمانت نه در قالب خورشید میگنجد و نه آهو شرم چشم در چشم شدنت را دارد که چشمانش عجیب وحشی است و زیبا (۸) و اذا الوحوش حشرت (۹) و قیامت همین است و شاهدان همین جا (۱۰) تک تک به زانو افتاده اند و لبهایشان عاجز از لب گشودن (۱۱) و صدایی می آید ناگهان  همچون صدای ریزش مورهای هرم اند که بازدم تو کافیست برای ریزش هرم حتی(۱۲) و هر چه میخواهم نگویم و اذا نفخ فی الصور ، نمیشود به مولا!! (۱۳) که اذا الزلزلت القبر می شود قبر های هایده و بتهوون و دیگران  اگر خبردار نایستند موقع لب  تر کردنت (۱۴) و وای به آن روزیکه بدمی در صور لبانت که قیامت در قیامت میشود و خدا به دنبال پناهگاهی در کوه نور تا شاید روزی برایش اقرا بخوانی و علق بیاوری.....(۱۵) می گیویند این آیه سجده واجب است و نمی دانند زمین در سجده اش است سالها، که که هی حول وجودش وول میخورد (۱۶) و آسمانها و ستارگان و کهکشان ها را سزاوار هدیه ای مانند بندگی که خوب فهمیده اند باید کلهم عمرشان را در غم بلوغ تخمکی سیاه بپوشند ......(۱۷) پـــــــــــــــــــ . نـــــــــون ....:(۱۸)

الف . لام . میم دیگر جوات شده بود ما نیز پـــــــــــــ. نـــــــون را آوردیم که هی نگوید :

 آی لاو مَری ....!!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط |




Design by : Night Skin